آشنايي با مفهوم دولت مدرن در انديشه هگل
خبرگزاري فارس: هگل آشكارا مفهوم دولت كامل (دولت اخلاقي) را از مفهوم دولت سياسي و دولت بيروني جدا ميكند، هرچند اين دو مفهوم اخير خود دقايقي از انديشه دولت كامل تلقي ميشوند.
دولت، محوريترين مفهوم يا مقوله در مطالعه سياست و علوم سياسي بوده و بنا بر اين تعريف آن، همواره مورد مناقشه پژوهشگران و صاحبنظران بوده است.
مفهوم دولت، كاربردها، تعاريف و معاني بسيار گسترده و متعددي دارد و ميتوان آن را براي اطلاق به طيف وسيع و مجموعهاي از نهادها، تأسيسات، يك واحد ارضي يا قلمرو جغرافيايي، يك پديده يا هويت تاريخي، يك ايده يا نظر فلسفي وامثال آن بهكار برد. به اعتقاد اكثر نظريهپردازان علوم سياسي، دولت مفهومي فراگير و محيط بر حكومت است. در اين نوشتار مفهوم دولت مدرن در انديشه هگل مورد بررسي و توجه قرار گرفته و بر اين نكته تأكيد ميشود كه از ميان 3 نوع دولت؛ يعني دولت بيروني، دولت سياسي و دولت اخلاقي، هگل آخري (دولت اخلاقي) را بهترين دولت ميداند، زيرا اين شكل از دولت را به تحقق روح در تاريخ نزديكتر ميبيند.دولت مدرن برخلاف نمونههاي تاريخي خود آنچنان قدرتمند، عظيم و گسترده است كه سرشت و ماهيت آن بهصورت يكي از موضوعات محوري و مناقشهبرانگيز در مباحثات سياسي و مناقشههاي ايدئولوژيك درآمده است.
هنوز اختلافنظر فراواني در مورد سؤالاتي نظير ماهيت قدرت دولت چيست؟ منشأ قدرت دولت از كجاست؟ آيا قدرت دولت امري الهي و ذاتي است؟ آيا امري برخاسته از طبيعت، جامعه، افراد و يا... است؟ دولت نماينده منافع چه قشر يا طبقهاي از اجتماع است؟ و نيز تفاوتها و اختلافنظرات بسيار جدي و عميقي راجع به كاركرد مناسب و در واقع راجع به نقش دولت بهاين معنا كه حوزههاي وظايف و كاركرد مناسب و در واقع راجع به نقش دولت به اين معنا كه حوزههاي وظايف و كاركرد دولت كدام است؟ رسالت و وظايف آن چيست؟ و... وجود دارد.
دولت غالباً عبارت است از مجموعه مستقلي از نهادهاي سياسي كه تحتنام منافع عمومي و در چارچوب قلمرو جغرافيايي معين و بعضاً محدود بهطور اخص با سازمان يا تشكيلات سلطه سر وكار دارد. روند تكامل دولت در شكل مدرن آن به مثابه قدرتي عمومي، مستقل از حاكم و اتباع آن بوده و واجد اقتدار عاليه سياسي در محدوده قلمروي معين است كه همراه با روند تدريجي و كند تفكيك نهادين درعرصههاي سياسي و اقتصادي، با رشد دولت مطلعه متمركز و گسترش توليد كالايي ارتباط دارد.
دقيقترين و نافذترين تعريف درباره دولت مدرن را ماكس وبر ارائه كرده است. وي در تعريف خود از دولت بر سه وجه اصلي دولت مدرن تأكيد دارد كه عبارتند از: قلمرو سرزميني، انحصار تملك قوه قهريه و مشروعيت. وبر در بحث راجع به ماهيت و سرشت دولت، موضعي اتخاذ ميكند كه فاصله نسبتاً زيادي با ديدگاهها و مواضع رايج در آن زمان داشت. از يك منظر وي دولت را پديدهاي قابل تحسين و يكي از مهمترين، بهترين و ارزشمندترين آفريدههاي بشر ميدانست.
«كي.اچ ايلتينگ» در كتاب «فلسفه سياسي هگل؛ مسائل و ديدگاهها» ميگويد: «دغدغه اصلي هگل بهعنوان انديشمندي سياسي صرف توسعه و تنظيم نظريهاي درباره دولت مدرن شده است.» تعيين جايگاه نظريه دولت هگل در بين نظريات مختلف درباره دولت كار آساني نيست. هگل با آن كه نظريه خود در باره دولت را درون چارچوب متافيزيكي پيچيدهاي جاي داده بود، با اين حال بر آن نظر بود كه اصول فلسفي، اخلاقي و سياسي مندرج در رسوم، عادات عيني و واقعي جامعه هستند.
ظهور حقيقت در دولت
بهعقيده هگل، فلسفه به منزله انديشه جهان تنها زماني ظهور ميكند كه واقعيت فرآيند شكلگيري خود را به پايان رسانده باشد. پس از نظر هگل، براي فهم تاريخ فلسفه بايد به فلسفه تاريخ پرداخت؛ زيرا اگر تاريخ براي درك خود به فلسفه نياز دارد، فلسفه نيز بهمنظور دستيابي به حقيقت شناخت خود بايد از فرايند تاريخي گذر كند. از اين رو، تاريخ از ديدگاه هگل هم روشي است فلسفي و هم واقعيتي است سياسي. بدين جهت تاريخ ما را به حقيقت ميرساند، ولي حقيقت در كالبد جامعه سياسي بهوقوع ميپيوندد.
ظهور آزادي
هگل معتقد است حقوق فردي كه در گستره خصوصي جاي ميگيرد، بايد همراه حقوق سياسي عمومي تكميل شود؛ زيرا منافع خصوصي شهروندان بخشي از منافع عمومي و كلي است. به عبارت ديگر، آزادي مدني شهروندان تنها در نهاد كلي دولت شكل نهايي خود را مييابد. از نظر هگل اين تنها راه دستيابي به وحدت همگاني و گستره خصوصي است.
به قول هگل فرد در جامعه مدني برخلاف خانواده قادر است به استقلال فردي دست يابد؛ زيرا فرديتي كه در خانواده تحت شعاع و نفوذ نيازهاي مشترك قرار ميگيرد، در جامعه مدني به واقعيت عيني ميپيوندد، يعني ايده اخلاقي از مرحله مفهومي به مرتبه واقعي خود ميرسد. بدينگونه گذر فرد از خانواده به جامعه مدني به معني ارتقاي مرتبه منطقي، پديدار شناختي و حقوقي او از شكل جزئي به شكل كلي است. با اين همه بهنظر وي جامعه مدني بيانگر تماميت جامع وحدت و يكپارچگي ميان جزء و كل نيست؛ زيرا تماميت در جامعه مدني در وجود خصوصي افراد متبلور ميشود.
بنا بر اين، تنها نهاد دولت، تجلي واقعي يكساني ميان جزء و كل است؛ زيرا دولت به شكل مطلق تحقق مييابد و داراي غايتي مطلقاً كلي است. دولت از ديدگاه هگل تبلور آزادي تحقق يافته و زندگي اخلاقي كامل است، پس دولت روح اخلاقياي است كه با كسب شفافيت خود به شكل ارادهاي جوهري تبلور مييابد. از اين رو، دولت چيزي نيست جز كنش روح در جهان كه به شكل خودآگاه تحقق يافته است، ولي از آنجا كه روح در فلسفه هگل از جوهري مطلق و حتي ميتوان گفت الهي برخوردار است، دولت بنا به اين تعريف، اراده خداوند در جهان است.هگل ميگويد: دولت برترين تجلي روح عيني است. به بيان ديگر تجسم الهي در عالم خاكي است؛ اگر دولت نباشد هرگز نميتوانيم آزادي يا معنويت خود را تحقق عيني بخشيم. بنا بر اين دولت به معناي تجلي عقل يا روح، خود نمونهاي از اراده الهي و خداوندي است، ولي دولتي كه هگل از آن صحبت به ميان ميآورد، دولت آرماني آكوييناس قديس نيست، بلكه ماهيتي كاملاً تاريخي و مدرن دارد. از اينرو هگل بهخوبي به ماهيت مدرن فلسفه آگاه است و انتقاد او به فلسفه سياسي يونان باستان از همين زاويه شكل ميگيرد. از ديدگاه او تفاوت اصلي دولت مدرن با دولت شهرآتني در نحوه برخورد آن با حقوق و آزاديهاي فردي است.
حقوق و مسئوليتهاي فرد در دولت مدرن
بهنظر هگل در جمهوري افلاطون، فاعل اجتماعي در زندگي دروني و فردي خود، آزاد نيست؛ زيرا حدود آزادي و مسئوليتهاي او را قيمهاي سياسي او تعيين ميكنند، ولي در دولت مدرن حقوق فرد و مسئوليتهاي او مكمل يكديگرند. بدين جهت، هگل بهعنوان فيلسوف و انديشمند سياست مدرن، اصول ذهني حقوق فردي مدرن را ميپذيرد، ولي آنها را ناقص ميداند؛ زيرا به گفته او اگر دولت تنها بر مبناي حاكميت حقوق فردي بنا شود، بهدليل انتزاعي بودن اراده فردي، ناتوان و ناپايدار خواهد بود. پس غايت دولت چيزي جز يكسان كردن آزادي فرد و جامعه نيست. از اين رو، دولت مدرن دولتي است كه تجلي واقعي و نهايي آزادي مدرن باشد.
در انديشه هگل، نقطه آغازين تكوين مفهوم دولت، پديد آمدن انقلاب فرانسه، تجلي شكست آن در استقرار حكومت ترور و ظهور دوبارهاش در ايجاد امپراتوري ناپلئون است. بهطور كلي هگل ميان مفهوم حكومت و دولت تمايز قائل است. عقلانيتي كه در جهان انسانها ريشه ميدواند، نخستين بار در قالب دولت ظاهر ميشود و در خانواده در پي احساسها و عواطف جاي ميگيرد و در جامعه مدني بهصورت ابزاري براي سودطلبي خود فرد رخ مينمايد. در واقع، عقل تنها در قالب دولت است كه به خودآگاهي ميرسد. به عبارت ديگر تنها در دولت است كه كنشهاي انسان با اهداف و مقاصد او يكي ميشوند. انسان ميداند كه چه ميخواهد و مطابق آن عمل ميكند. دولت تبلور عملي و واقعي انديشه اخلاقي است.
بنا بر اين، دولت نمايانگر عينيت عقل بشر است. از نظر هگل وجود دولت براي ارتقاي آزادي انساني امري لازم است؛ زيرا دولت در اين انديشه بههيچوجه ابزار نيست، بلكه هدفي در خود است. دولت محل تحقق آزادي عقلاني بشر است. دولت واقعيتي است كه در آن فرد آزادي دارد و از آزادي خود برخوردار ميشود. هدف غايي در دولت هگلي، آزادي عقلاني يا اراده كلي است.
بهنظر هگل دولت داراي معنايي دروني و ظاهري است. انسانها به حكم سرنوشت خود درون دولتها رشد مييابند، نه به اين دليل كه دولت قدرتي گريزناپذير است، بلكه به اين جهت كه دولت از درون نهاد آدميان بهعنوان موجوداتي عقلاني ميجوشد. پس، دولت و افراد داراي جوهر و غايت مشتركي هستند.
هگل بهمنظور ربط دادن معاني دروني و ظاهري دولت در پي اثبات اين نكته بود كه جهان عيني نهادها و قوانين، در جهان ذهني آگاهي انسان ريشه دارد. دولت در انديشه هگل جزئي از پويش تكاملي روح است و بدينسان معنا و اهميتي سخت ارزشگذارانه و نيز تاريخي دارد. به زبان شكوهمندانه خود هگل؛ دولت اراده الهي است.
معاني دولت
هگل بهسه معنا انديشه دولت را به كار ميبرد: در تفسير سنتي انديشه هگل، تنها به دو معنا اشاره شده است. اين سه معنا عبارتند از:
1- دولت در متن جامعه مدني كه هگل آن را دولت بيروني مينامند.
2- دولت سياسي
3- دولت اخلاقي، كه اين معنا كاملترين و فراگيرترين معناي دولت در نظر هگل است و وجوهي از معاني ديگر را نيز دربر دارد.
دولت بيروني
- دولت در معناي اول مآلاً بهمفهوم مجموعه منظمي از قوانين است كه فراتر از ازدحام اغتشاشآميز بازار قرار دارد. همين معناي دولت است كه درپشت مفاهيمي چون حق انتزاعي، اخلاق و جامعه مدني در كتاب فلسفه حق نهفته است. مصداق مفهوم حق انتزاعي، قواعد حاكم بر حقوق و آزاديهاي فردي است. فرد كه داراي استقلال و اختيار و برخي حقوق خاص است با دولت بهعنوان مجموعهاي از قواعد خارجي روبهرو ميشود. هگل دريافته بود كه بهويژه پس از انقلاب فرانسه، فردگرايي در دولت مدرن جاي داده شد، چنان كه وي ميگفت: اصل دولتهاي مدرن داراي توان و ژرفايي شگرفي است؛ زيرا موجب ميشود كه سوبژكتيويته تا نقطه اوج پيشرفت كند.
دولت سياسي
- هگل در كتاب فلسفه حق در بخشي با عنوان قانون اساسي، مفهومي از دولت را عرضه ميكند كه پيشرفتهتر از مفهوم قبلي است؛ اما باز هم محدود؛ يعني مفهوم دولت سياسي هگل دولت را در اين معنا برحسب نهادهاي خاص حكومت بررسي ميكند. وي قانون اساسي را در معناي قديميتر و توصيفيتر آن، مشتمل بر پادشاه، قوه مجريه و قوه قانونگذاري ميداند. وي در اينجا به نظام قدرت سياسي نظر دارد. توصيف ساختاري دولت سياسي، توصيفي نسبتاً مرسوم و معمولي از دولت است.
دولت اخلاقي
- سومين معناي دولت كه هگل آن را از مفهوم دولت سياسي متمايز ميكند، مفهوم دولت اخلاقي است. در اين مرحله است كه شهروندان به وجود معنايي اخلاقي در ساختار نهادي دولت پي ميبرند. هگل بر آن بود كه ما درون دولت مدرن به اوج تكامل انساني و تاريخي خود ميرسيم. دولت نه صرفاً مجموعهاي از قوانين مستقل و مجزا از علائق عملي شهروندان و نه ساختار سياسي مبين و نماينده مجموع منافع و علائق موجود است، بلكه از لحاظ صوري، نهادي اخلاقي است كه در قالب قوانين و ساختارهاي سياسي خود متضمن علائق اخلاقي افراد است. ميان اراده فرد و اراده يا غايت مندرج در قوانين هيچگونه گسستگي وجود ندارد و نبايد هم وجود داشته باشد. بر اين اساس هگل استدلال ميكند كه خواستها و نيازهاي واقعا ذهني و دروني شهروندان، در جهان عيني نهادها ريشه دارد.
هگل آشكارا مفهوم دولت كامل (دولت اخلاقي) را از مفهوم دولت سياسي و دولت بيروني جدا ميكند، هرچند اين دو مفهوم اخير خود دقايقي از انديشه دولت كامل تلقي ميشوند.
مفهوم اخلاقي دولت مبين دولت كامل يعني جامعترين و كاملترين معناي دولت است. روي هم رفته انديشه هگل در تميز اين معنا از معاني ديگر دولت همواره منظم نيست؛ اما بيترديد نظريه اخلاقي دولت، نظريه خاصي است كه هگل بهنظريات دولت افزوده است.به هر حال، دولت اخلاقي فرايندي اجتماعي است كه در آن جوهر آگاهي و اراده فردي در نهادها عينيت مييابد. هگل دولت را در اين مرحله فعليت انديشه اخلاقي ميخواند. در اين مرحله است كه آزادي واقعي بهدست ميآيد و موضوعات اراده فردي با موضوعات عقل منطبق ميشوند.
منبع: نويسنده: حسين امامي - همشهري آنلاين
به نام خدا